دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی                 تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه     و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت                      تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟                    خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن               خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش                 بگو که حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

 و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست              دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی