بر شانه های تو
چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن،تبربه دوش ، بت شكن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم، نه براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ، ظهر، نه، غروب شد نيامدی
شعراز: مهدي جهاندار
+ نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:55 توسط شهره
|